>
تبليغاتX
اردیبهشت

هر چه خواستی بخر! حتی قشنگ ترین حس های نوستالوژیکت را... .


باور کنید تا به حال با یک گزارش تصویری، اینقدر حال نکرده بودم؛ منظورم گزارش مهر است از پیرزنی که در پیاده رو ها ، نقاشی های کودکانه می کشد و زندگی اش را می گرداند.

اصلاً هزار جور مفهوم و تخیل ریخته شده توی این تصاویر ؛ اینکه قشنگ زندگی کردن را می شود یاد گرفت، آن هم از پیرزنی 76 ساله!

می دانید؟ زندگی ما از این جور چیزها کم دارد. کم پیش آمده ببینیم کسی این طور خرق عادت می کند. و کم پیش آمده این طور زندگی را ساده بگیریم. عادت کرده ایم به عبور تند در پیاده رو ها. عادت کرده ایم به یک زندگی با کیفیتی کرخت و عصبی. می دانید؟ مشکل این روزهای همه ما یک چیز است. اینکه بلد نیستیم قشنگ زندگی کنیم. اینکه لابه لای زندگی مان یک موسیقی هنری و یا نقاشی هایی کودکانه جریان ندارد.

حیفم می آید این طور قیاسی انجام بدهم اما اگر همین پیرزن، کنار خیابان می نشست و کاسه ای جلویش می گذاشت و بساط نخ نمایی راه می انداخت، همه مان به چشم گدا به او نگاه می کردیم. اما حالا او شرافتمندانه و هنرمندانه امرار معاش می کند. و البته به ما هم یاد می دهد چطور می شود مفهوم شکلی را دگرگون کرد و همه نگاه ها را به خودش چرخاند.

نمی دانم طرح و ایده ی این کار از خودش بوده یا نه ، اما هرچه باشد همین که قالب یخی این روزهای پیاده رو ها را می شکند، برایم قابل احترام و دوست داشتنی ست.

به سرم زده از نزدیک ببینمش... .





علی اصغر حسینی خواه در شنبه پنجم آذر 1390 ساعت 10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بیچاره حقیقت!


عکس زیر را توی این فضای بیکران مجازی پیدا کردم. واقعا تاویل حقیقت، بین این همه رسانه ی دروغگو، کاری سخت است. وحشت می تواند سر تا پایمان را در بر بگیرد وقتی نمی توانیم به هیچ چیز اعتماد کنیم... .






علی اصغر حسینی خواه در جمعه ششم آبان 1390 ساعت 9 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تقدیم به همه ی دیکتاتورها


خوشبختانه متن خبر مربوط به مرگ قذافی را همه تان خوانده اید. و نیازی به بازگویی آن نیست. فقط می خواستم دعوتتان کنم به خواندن یادداشتی زیبا به قلم محمدعلی تخت رونده در خبرگزاری مهر.

بخش هایی از این یادداشت... .

« روایت لیبی و قذافی که البته کسی فکر نمی کرد به این سرعت به پایان برسد، دارای زوایای پیدا و پنهان متعددی است. اما آنچه واضح و روشن است این موضوع است که تاریخ در این روزها یکی از خشن ترین برگهای خود را در رقم زدن سرنوشت دیکتاتورها نمایان کرد.

مرگ قذافی در دست مخالفانش در حالی که از آنان طلب ترحم می کرد، مسئله ای است که تاکنون برای دیکتاتورهای پیش از وی رقم نخورده بود. به واقع می توان گفت همان طور که  قذافی در روش حکومتی، شخصیت و رفتارش منحصر به فرد به شمار می رفت ، مرگش نیز به شیوه منحصر به فردی رقم خورد تا عبرتی برای دیگر حاکمان دیکتاتور جهان عرب باشد.

قذافی هرگز نمی دانست روزی به دست همان مردمی خواهد افتاد که در توهین به آنان هرگز ابایی نداشت. وی که مردم خود را موش و خیانتکار لقب داد هرگز فکر نمی کرد روزی میان آنان محاصره شود. گزارشها نشان می دهد مردم لیبی پس از این اظهارات قذافی آرزو می کردند دیکتاتور را به شیوه صدام، مخفی شده در دالان و سوراخی بیابند اما دست تقدیر سرنوشت بدتری را برای سرهنگ رقم زد. قذافی که مردمش را موش می خواند، خود همچون موشی به لوله فاضلاب پناه برد و دستگیر شد تا عبرتی برای تمام دیکتاتورهای تاریخ باشد.



علی اصغر حسینی خواه در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کمی درباره حال و هوای این روزهای من


چه موضوع سختی را برای نوشتن این پست انتخاب کرده ام. یادم هست زمانی فاصله گرفتن از ادبیات برایم کابوس بود. خوش باورانه فکر می کردم می توانم اوضاع را کنترل کنم تا اسیر مشکلات زندگی نشوم. چند سالی هم دوام آوردم. برای این کار لازم بود گاهی قید چیزی را بزنم، متضرر شوم تا داستان نویسی برایم باقی بماند. فکر می کردم می توانم زندگی ام را طوری بچینم که همان شود که می خواستم. حتی برای انتخاب همسرم، حدوداً از همین قاعده تبعیت کردم. یک همسر هنرمند؛ تئاتری و داستان نویس... .

راستش گاهی که خیلی کلافه می شوم، فکر می کنم داشتن فعالیت هنری توی این مملکت کاری بیهوده است. حالا هم من و هم همسرم برای شروع زندگی مان مجبوریم از داستان فاصله بگیریم. البته اوضاع او کمی بهتر است. تئاترش را حفظ کرده. آن هم بخاطر سماجتی که روی آن دارد. در مورد شرایط بهتر خانم ها برای ادامه دادن به کار هنری زیاد شنیده اید و من هم نمی خواهم قیاسی بوجود بیاورم. تقصیر او نیست.

این روزها همکاری ام با بچه های هفت اقلیم به شدت کند شده تا جایی که چند بار می خواستم برای دولتشاه پیام بگذارم که کنار کشیده ام؛ راستش دلم نیامد.

توضیح شرایط کمی سخت می شود وقتی فاصله تو با همسرت 1800 کیلومتر باشد. و حداکثر بتوانی دو ماه یک بار ببینی ش آن هم برای چند روز ناقابل. کمی سخت می شود وقتی صبح با اضطراب زنگِ ساعت بیدار شوی و پانزه ساعت دقیق (درست شنیدید، پانزده ساعت؛ از هفت صبح تا ده شب) بی وقفه کار کنی. دوندگی کنی. عجب شغل مزخرفی ست کار کردن در یک شرکت پیمانکاریِ معماری و ساختمانی... .

ساعت ده شب که می شود تازه باید فکر شام باشی. چه خنده دار؛ مگر می شود هر روز ساندویچ خورد؟! می ترسم دچار فقر آهن شوم.

کمی سخت می شود وقتی روزانه بالای هفتاد زنگ موبایل داشته باشی که هر کدام از تو یا تقاضای رفع مشکل را دارند یا تقاضای واریز پول و اعتبار و صدور چک. شصت هفتاد زنگ موبایل یعنی شصت هفتاد بار در روز به تو استرس وارد شود. یعنی به هیچ وجه احساس امنیت نداشته باشی یعنی آنقدر از این موبایل لعنتی متنفر شوی که حوصله زنگ زدن به همسرت را هم نداشته باشی.

آرامش برای من مهم ترین چیز بود اما این روزها خیلی برایم غریب شده. تصویر جالبی دارد این حال و هوا؛ بگذارید برایتان توصیفش کنم؛ مکالمات بدون احوال پرسی، با کلمه « جان، بگو» شروع می شود و گاهی بدون خداحافظی قطع می شود. توی دستت چند رسید بانکی هم هست و چند برگه قرارداد و جلوی میزت هم چندین و چند نقشه برای بررسی و مرور. تازه باید به سطح شهر هم بروی و از چند کار سرکشی کنی. گیر کار و مشکلات اجرایی کار را برطرف کنی. آن هم نه با کار کردن شل و از سر وا کن؛ بلکه با حداکثر توان و خلاقیت ممکن! به این کار می گویند آچار فرانسه به تمام معنا... .

این شرایط خسته کننده است و عذاب آور. مجبوری. باید قسط وام هایت را بدهی که در بهترین حالت سه چهارم حقوقت هستند. واقعاً فکر می کنید با این شرایط می شود به فعالیت هنری ادامه داد؟

قبل ها فکر می کردم می توانم از این شرایط استفاده کنم. توی این جنگ شغلی هزار جور سوژه و شخصیت دستگیر آدم می شود اما کو فرصتی که بنشینی و پرداخت شان کنی.

حکایت جمعه ها از همه جالب تر است. اوایل فکر می کردم لااقل از جمعه ها می توانم استفاده کنم. برای همین کلی کتاب خریده ام. این نقشه هم نگرفت. نمی دانم تجربه اش را داشته اید یا نه؟ اما این روزها، جمعه برای من یعنی سکوت مطلق. می نشینم و زل می زنم به در و دیوار . کوچکترین خش خشی آزارم می دهد. حضور یک دوست یا مهمان مساوی ست با مزاحمت آشکار او. گاهی می خوابم و گاهی به فیلمی بی مفهوم خیره می شوم. حتی دوست ندارم برای خرید، تا سر کوچه بروم. به همین خاطر نداشتن شام را ترجیح می دهم. توی یخچال اگر چیزی پیدا شد که وقت گیر نباشد اشکالی ندارد، غیر از این، نه!

این روزها دلم می خواهد بروم شکار یا مثلا ماهی گیری. دلم می خواهد جایی بروم که این موبایل لعنتی آنتن ندهد. حتی اگر شده یک بیابان بی آب و علف... . آه خدایا ! چقدر دوست دارم شبی را توی بیابان بخابم. یک دوست اگر پایه ام باشد حاضرم چند شب را توی بیابان آتش روشن کنم و توی سکوتش، شجریان گوش بدهم.

دلم برای نسل خودم می سوزد. الحق که از همه لحاظ سوخته ایم. راستی، هنوز هم فکر می کنید با این شرایط می شود و اصلاً ارزشش را دارد که به فعالیت هنری فکر کنیم؟!




علی اصغر حسینی خواه در جمعه پانزدهم مهر 1390 ساعت 11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مفهوم این روزها ... .




علی اصغر حسینی خواه در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ساعت 1 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چند انعکاس برای کتابی که ترجیح می دهم فراموشش کنم.


بی خیالش شده بودم. مثل خیلی های دیگر که هنر تبلیغ کتاب شان را ندارند! من هم روحیه ای برای این کار نداشتم.

راستش این روزها پس ذهنم را چیز دیگری پر کرده، اینکه شاید کتاب بعدی را بهتر بنویسم و مطمئنا آن موقع هم طرح و نقشه ای برای تبلیغش نخواهم داشت. عرضه ای اگر داشت، خودش گلیمش را از آب می کشد.

نه اینکه این مجموعه داستانم را دوست نداشته باشم؛ (در مورد رابطه ی عاطفی نویسنده و کتاب اولش زیاد شنیده اید) حتی گاهی فکر می کنم داستان اول مجموعه، که اسم کتاب هم از روی آن است، خیلی هم بد از آب در نیامده. اما دلم می خواهد یک جور سنگدلی نسبت به کتابم خرج دهم. وقتی یادداشتی رویش نوشته می شود، می خوانمش. آن هم یک بار! جان کلامش را که دریافتم، پنجره اش را می بندم.

حقیقتش را بخواهید اصلا با نویسنده هایی که وبلاگ را تا سر حد یک ویترین برای تبلیغ کتاب شان تقلیل می دهند، حال نمی کنم. یک جورهایی آن وبلاگ از چشمم می افتد. جدایی از اینکه فکر می کنم این عمل کمی با معیارهای اخلاقی سازگار نیست، نمی فهمم چرا وبلاگی که می تواند صفحه ای باشد برای انعکاس افکار نویسنده ( به عنوان تولید کننده فکر)، تبدیل می شود به ویترینی برای بازنشر یادداشت هایی روی کتاب لاغرش که سال گذشته چاپ شده است. معمولا اگر آرشیو این وبلاگ ها را بگردی (حتی لینک های روزانه شان را) هیچ مفهوم دیگری ندارد جز اینکه « آقا و خانم خواننده عزیز! ببین کتاب من چقدر پر فروش از آب در آمده و چه گرد و خاکی کرده؟! از قافله عقب می مانی، هان»!!

یاد کاندیداهای انتخاباتی می افتم که برای گرفتن چند رای ناقابل، حاضرند هر کاری بکنند. حالا ما که یک عمر با شرافت زندگی کرده بودیم و به ریش آنها خندیده بودیم، باید کارمان به جایی برسد که برای تبلیغ یک کتاب مردنی 1100 نسخه ای، شام و نهارمان یکی شود. قبول دارم وبلاگ نویس خوبی نیستم و سال به سال وبلاگم را به روز نمی کنم. اما همین اندک کار هم کافی ست تا تن به هر حالتی ندهم.

فقط یک جای کار ایراد پیدا می کند. آن هم وقتی ست که دوستی بدون هماهنگی قبلی!! (معمولا این یادداشت ها از قبل هماهنگ می شوند تا همزمان لینک شان هم وارد شود!) یادداشتی روی کتابت بنویسد و توی روزنامه ای، چیزی بگذارد.حس می کنم اگر لینکش را گوشه ای قرار ندهی کمی ناجور باشد. یا فکر می کند توی باغ نیستی و یا فکر می کند آدم مغروری هستی و دفعه بعد جواب سلامت را هم نمی دهد!

روی همین بحث، و علی رغم میل باطنی ام برای قرار دادن لینک این یادداشت ها، و فقط برای ادای احترام و قدردانی از کسانی که وقت گذاشتند و یادداشتی روی آن نوشته بودند، نام شان را اینجا می آورم. لینک هایش را اگر طالب بودید و حوصله داشتید، خودتان بروید و از جناب گوگل دانا بپرسید!

..... نگاهی نقادانه به مجموعه داستان «یك نفر برای تاكسی‌ها دست تكان می‌دهد»/ زهرا میمندی پاریزی/ روزنامه فرهیختگان 90/3/18

..... تاکسی های سرگردان / آیت دولتشاه / سایت لوح

..... عشق های پاره وقت / احمد پور امینی / روزنامه اعتماد 90/4/19

..... مرثیه ای برای اخلاق / حامد حسن پور / سایت لوح

..... .


علی اصغر حسینی خواه در جمعه چهاردهم مرداد 1390 ساعت 6 بعد از ظهر | لینک ثابت |

جلسه نقد کتاب خویش خانه


به نقل از وبلاگ آیت دولتشاه:

دومین نشست نقد کتاب هفت اقلیم

با برسی مجموعه داستان خویش خانه

نقد کتاب «خویش خانه» نوشته آیت دولتشاه، جمعه، بیستم خردادماه، ساعت پنج عصر با حضور منتقدان شهلا زرلکی و کامران محمدی در پاتوق ادبی کافه گارِنو  برگزار می گردد. این نشست به عنوان دومین جلسه از سلسله نشست های نقد کتاب هفت اقلیم برگزار می شود.

شایان ذکر است که اولین نشست نقد کتاب هفت اقلیم اسفند ماه سال گذشته با حضور حسن محمودی و علیرضا محمودی ایرانمهر با نقد کتاب«یک نفر برای تاکسی ها دست تکان می دهد» نوشته علی اصغر حسینی خواه برگزار شده بود.

جلسات نقد هفت اقلیم در تیرماه با نقد دو کتاب (امروز شنبه-یوسف انصاری) و (چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد؟-مهدی رضایی) پیگیری خواهد شد.

آدرس محل برگزاری: پنجاه متر بالاتر از میدان ولیعصر-طبقه دوم مرکز خرید دوبی-گافه گارِنو



علی اصغر حسینی خواه در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ساعت 11 قبل از ظهر | لینک ثابت |

به یاد این دو نفر


به یاد این دو نفر... .



گزارش تصویری خاکسپاری زنده یاد عزت الله سحابی


علی اصغر حسینی خواه در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

چرا هفت اقلیم


چرا باید با هفت اقلیم همکاری کنم؟!

این سوالی بود که مدتها از خودم می پرسیدم. درگیر کار بودم؛ درگیر خیلی چیزهای دیگر، اما تا نیمه شب بیدار می ماندم تا به کارهایی که به من سپرده شده بود برسم. از خوابم می زدم تا با هفت اقلیم همکاری کنم. اما چرا؟!

دلیلش برمی گردد به چند سال پیش. وقتی حلقه ای از داستان نویسان آماتور، از طریق جایزه های ادبی دولتی که اکثرا با بودجه های مناسبی برگزار می شد، دور هم جمع شدند. تقریبا سالی چند بار همدیگر را می دیدیم. مراکز تولید نویسندگان جوان شده بود کارگاه هایی که در تهران برگزار می شد و یا جوایزی دولتی که در شهرهای مختلف افتتاح می شد و معمولا با توفیق نویسندگانی شهرستانی به پایان می رسید. دلیلش را نمی دانم اما گاهی فکر می کردم کارگاه ها، ذهن نویسندگان تازه کار را قفل می کرد و شانس نویسندگان آزاد کمی بیشتر بود.

این رویه در دولت نهم هم تا حدودی ادامه داشت و بیشترین نمودش را در جشنواره داستان های ایرانی دیدیم؛ دو دوره برگزاری موفق و معرفی چند نویسنده جوان که حالا برای خودشان کتاب هایی دارند. بی انصافی ست اگر فکر کنیم این نویسندها از آسمان آمده اند.

البته پشت سرمان هم کم حرف نبود؛ «شما جشنواره ای و جشنواره پسند می نویسید» این محکم ترین دلیل وابستگی ما به پدیده ی جشنواره ها بود. اما حقیقت این بود که ما به جشنواره های دولتی به عنوان ابزار نیاز داشتیم. تا همدیگر را ملاقات کنیم. تا با هم ارتباط داشته باشیم. و تا نزدیکی های صبح بیدار بمانیم و یکی یکی داستان های همدیگر را در حلقه های غیر رسمی بخوانیم. حلقه هایی که در دل فضای رسمی جشنواره ها به وجود می آمد.

یادم نمی رود که بارها با مسئول لابی هتل بحث مان می شد که چند ساعتی بیشتر بیدار باشیم و چراغ ها روشن بماند. گاهی به بیرون از فضای هتل می رفتیم تا از ذره ذره آن لحظه ها استفاده کنیم. ما این نسل بودیم و در این ساختار بزرگ می شدیم. که از دل فضایی رسمی و خشک، با عنوانی سفارشی (باور کرده بودیم فقط عنوان است) ایده آلی برای خودمان بسازیم. در واقع همان کاریکاتوری بودیم که حالا حس می کنم در دایره ای بزرگتر و در جامعه امروز رخ داده است؛ تلاش برای خودمان بودن در قالبی که مال ما نبود!

به این شرایط تن داده بودیم و حتی از وجودش احساس آرامش می کردیم. این رویه، سالها توانست نویسندگانی بسازد که هم می توانستند داستان هایی با افکار کاملا رادیکال بنویسند و هم برای شرکت در جشنواره ای (مثلا دفاع مقدس و یا عاشورا) داستانی ارسال کنند. متاسفانه نمونه ی این دوگانگی را زیاد دیدم. و کسی هم از مشاهده ی این حالت اظهار تعجب نمی کرد و توجیه همه این بود که خب، این هم برای خودش جشنواره ای است و مهم استفاده از فضای آن است. در واقع هویت ما به خطر افتاده بود.

قبلا هم جایی گفته بودم؛ فکر می کنم بهترین لطف را به ما و امثال ما، همین دولت دهم داشت! خیال مان را راحت کرد. که از این به بعد، جای این دور زدن ها نیست و سر این دولت از این کلاه ها نمی رود.

البته این رابطه جدید، دو طرفه بود. یعنی خیال همه راحت شد که دیگر برای مثلا فلان معاون فرهنگی جدید، طرح اجرای جشنواره ای را نفرستیم. اتفاقی که فکر می کنم برای جشنواره داستان های ایرانی افتاد.

خب، خیلی نمی توانستیم منفعل بمانیم. یک سالی گذشت تا زمستان سال قبل. وقتی خبر رسید جایزه ای در بانه با سه سال تعویق برگزار می شود، با همان اعضا. با اینکه عهد کرده بودم دیگر نباشم، رفتم. این بار برای کاری مهم تر.

ایده اش را آیت دولتشاه داد. راست می گفت؛ ما دیگر نیازی به تشویق نداشتیم. بس مان بود. دیگر شورش را در آورده بودیم! اما تکلیف یک نویسنده ی تازه وارد دیگر چه می شد.

نمی دانم چطور برایتان قسم بخورم که هیچ چیز برایم تلخ تر از این نیست که ببینم نوجوانی با استعداد و علاقه به ادبیات، بخاطر نداشتن فضا، از نویسنده شدن محروم می شود . و باورتان نمی شود چقدر با این اتفاق برخورد داشته ام. نمی توانستم بپذیرم بین ما و نسل بعدی شکافی به وجود می آید. به ما می گفتند حاصل فعالیت فرهنگی دوره اصلاحات. آیا قرار بود تولید این محصول قطع شود؟

تلاش مان همین است. همان فضا را ایجاد کنیم اما این بار بدون عنوان سفارشی. این بار نیازی نیست برای ایجاد حلقه ای دوستانه، کلیت رسمی و شعاری را بپذیرید. اینجا عنوان همان است که می خواهید. ما باید زودتر یاد می گرفتیم به خودمان متکی باشیم. نمی دانم چرا کسی به ما اینها را نگفته بود!

ما نیازمند تولید نویسنده جوان هستیم. یکی از شرایط رشد ادبیات و به تبع آن، رشد جامعه دموکراتیک، داشتن جمعیتی قابل توجه از هنرمندان و نویسندگان موثر است.

برای هفت اقلیم، حاضرم تا صبح بیدار بمانم... .



علی اصغر حسینی خواه در یکشنبه هشتم خرداد 1390 ساعت 0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

پایان راه هفت اقلیم


امشب مراسم پایانی هفت اقلیم برگزار شد. تهران نبودم. مانده بودم مشهد تا به محض پایان مراسم، خبر را روی سایت بزنم.

می خواهم درباره کلیت این جایزه هم مطلبی توی وبلاگم بزنم. همین طور گزارش تصویری و خیلی کارهای دیگر سایت مانده که باید به دستم برسد.

دوستان می گویند مراسم پور شوری بوده و خیلی ها آمده اند. تا به حال نشده بود اینقدر دلم بخواهد تهران باشم.
لعنتی... !



علی اصغر حسینی خواه در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ساعت 8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خانه
بايگاني
پروفایل مدیر
عناوین مطالب


کتاب من

هر چه خواستی بخر! حتی قشنگ ترین حس های نوستالوژیکت را... .
بیچاره حقیقت!
تقدیم به همه ی دیکتاتورها
کمی درباره حال و هوای این روزهای من
مفهوم این روزها ... .
چند انعکاس برای کتابی که ترجیح می دهم فراموشش کنم.
جلسه نقد کتاب خویش خانه
به یاد این دو نفر
چرا هفت اقلیم
پایان راه هفت اقلیم
یک دوست قدیمی
چند خبر خوب از دوستان نویسنده در آغاز سال
کتاب هایی که دوست داشته ام. (فضا سازی های ماندگار)
تاملی بر یک عکس و چند یادداشت
مردی که نباید فراموشش کنیم!
خوابگردونه
معرفی کتاب
قطار
گزارش نشست نقد کتاب
عصر داستان هفت اقلیم
گزارشی از نشست نقد مجموعه داستان «یک نفر برای تاکسی ها دست تکان می دهد»
قرینه
قرار دیدار
منتشر شد
دو دو تا چهار تای نشر کتاب در ایران
تعطیلی کتاب فروشی ها
داف بازی، « بی ام و » سواری و ادبیات
جایزه ادبی هفت اقلیم
خودنقدی
در راه انتشار... .

خدا مداد به دست کسی نمی‌دهد
کریمخان و راسته انقلاب موفق‌تر از بازارچه کتاب بودند
از جنبش سبز تا عطر ياس - شباهت‌ها و تفاوت‌ها
بازخوانی و نقد مجموعه داستان : یک نفر برای تاکسی ها دست تکان می دهد
‌احمد غلامی دیگر به شرق برنمی‌گردد
آمارهای نا امید کننده فروش کتاب در فصل زمستان
در راه انتشار: 2 مجموعه داستان
نامزدهای یازدهمین دوره‌ی کتاب سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات
جایزه ادبی ۷ اقلیم با محوریت داستان کوتاه آغاز به کار کرد.
هشت شب، هشت کتاب
نشر ثالث از مجموعه ادبیات ترجمه منتشر می‌کند ( جامعه کهنه )
تازه های داستانی نشر ثالث
از زخم دهه‌ی جنگ تا زخم دهه‌ی هشتاد
ماجرای حفره تاریخی قهوه تلخ
نامه ای برای دوستانم

*** سایت های ادبی ...
جایزه ادبی هفت اقلیم
ديگران
والس
ماندگار
مد و مه
هشتاد
*** وبلاگ های گروهی و انجمن ها ...
قصه هاي زاگرس
کافه استوری
*** دوستان نویسنده ...
تادانه (يوسف عليخاني)
محمد حسینی (بی یا )
یوسف انصاری
پالیزبان
محمد آفتاب
مهران بقايي
علی خانمرادی
یاسر اکبریان
علی چنگیزی
غلامحسین شرفی
نادر جابري
تاج مهر
پاتيناژ
خلیل رشنوی
پوريا عالمي
*** سایر ...
وبلاگ شهروند امروز
رمز آشوب
بازنگار
خوابگرد
شیخ پشم الدین
گوگل
ویراسباز
نرم افزار تبدیل تاریخ
آپلود عکس
آپلود 2
دیکشنری



کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ maneravi محفوظ می باشد.


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ