|
چرا باید با هفت اقلیم همکاری کنم؟! این سوالی بود که مدتها از خودم می پرسیدم. درگیر کار بودم؛ درگیر خیلی چیزهای دیگر، اما تا نیمه شب بیدار می ماندم تا به کارهایی که به من سپرده شده بود برسم. از خوابم می زدم تا با هفت اقلیم همکاری کنم. اما چرا؟! دلیلش برمی گردد به چند سال پیش. وقتی حلقه ای از داستان نویسان آماتور، از طریق جایزه های ادبی دولتی که اکثرا با بودجه های مناسبی برگزار می شد، دور هم جمع شدند. تقریبا سالی چند بار همدیگر را می دیدیم. مراکز تولید نویسندگان جوان شده بود کارگاه هایی که در تهران برگزار می شد و یا جوایزی دولتی که در شهرهای مختلف افتتاح می شد و معمولا با توفیق نویسندگانی شهرستانی به پایان می رسید. دلیلش را نمی دانم اما گاهی فکر می کردم کارگاه ها، ذهن نویسندگان تازه کار را قفل می کرد و شانس نویسندگان آزاد کمی بیشتر بود. این رویه در دولت نهم هم تا حدودی ادامه داشت و بیشترین نمودش را در جشنواره داستان های ایرانی دیدیم؛ دو دوره برگزاری موفق و معرفی چند نویسنده جوان که حالا برای خودشان کتاب هایی دارند. بی انصافی ست اگر فکر کنیم این نویسندها از آسمان آمده اند. البته پشت سرمان هم کم حرف نبود؛ «شما جشنواره ای و جشنواره پسند می نویسید» این محکم ترین دلیل وابستگی ما به پدیده ی جشنواره ها بود. اما حقیقت این بود که ما به جشنواره های دولتی به عنوان ابزار نیاز داشتیم. تا همدیگر را ملاقات کنیم. تا با هم ارتباط داشته باشیم. و تا نزدیکی های صبح بیدار بمانیم و یکی یکی داستان های همدیگر را در حلقه های غیر رسمی بخوانیم. حلقه هایی که در دل فضای رسمی جشنواره ها به وجود می آمد. یادم نمی رود که بارها با مسئول لابی هتل بحث مان می شد که چند ساعتی بیشتر بیدار باشیم و چراغ ها روشن بماند. گاهی به بیرون از فضای هتل می رفتیم تا از ذره ذره آن لحظه ها استفاده کنیم. ما این نسل بودیم و در این ساختار بزرگ می شدیم. که از دل فضایی رسمی و خشک، با عنوانی سفارشی (باور کرده بودیم فقط عنوان است) ایده آلی برای خودمان بسازیم. در واقع همان کاریکاتوری بودیم که حالا حس می کنم در دایره ای بزرگتر و در جامعه امروز رخ داده است؛ تلاش برای خودمان بودن در قالبی که مال ما نبود! به این شرایط تن داده بودیم و حتی از وجودش احساس آرامش می کردیم. این رویه، سالها توانست نویسندگانی بسازد که هم می توانستند داستان هایی با افکار کاملا رادیکال بنویسند و هم برای شرکت در جشنواره ای (مثلا دفاع مقدس و یا عاشورا) داستانی ارسال کنند. متاسفانه نمونه ی این دوگانگی را زیاد دیدم. و کسی هم از مشاهده ی این حالت اظهار تعجب نمی کرد و توجیه همه این بود که خب، این هم برای خودش جشنواره ای است و مهم استفاده از فضای آن است. در واقع هویت ما به خطر افتاده بود. قبلا هم جایی گفته بودم؛ فکر می کنم بهترین لطف را به ما و امثال ما، همین دولت دهم داشت! خیال مان را راحت کرد. که از این به بعد، جای این دور زدن ها نیست و سر این دولت از این کلاه ها نمی رود. البته این رابطه جدید، دو طرفه بود. یعنی خیال همه راحت شد که دیگر برای مثلا فلان معاون فرهنگی جدید، طرح اجرای جشنواره ای را نفرستیم. اتفاقی که فکر می کنم برای جشنواره داستان های ایرانی افتاد. خب، خیلی نمی توانستیم منفعل بمانیم. یک سالی گذشت تا زمستان سال قبل. وقتی خبر رسید جایزه ای در بانه با سه سال تعویق برگزار می شود، با همان اعضا. با اینکه عهد کرده بودم دیگر نباشم، رفتم. این بار برای کاری مهم تر. ایده اش را آیت دولتشاه داد. راست می گفت؛ ما دیگر نیازی به تشویق نداشتیم. بس مان بود. دیگر شورش را در آورده بودیم! اما تکلیف یک نویسنده ی تازه وارد دیگر چه می شد. نمی دانم چطور برایتان قسم بخورم که هیچ چیز برایم تلخ تر از این نیست که ببینم نوجوانی با استعداد و علاقه به ادبیات، بخاطر نداشتن فضا، از نویسنده شدن محروم می شود . و باورتان نمی شود چقدر با این اتفاق برخورد داشته ام. نمی توانستم بپذیرم بین ما و نسل بعدی شکافی به وجود می آید. به ما می گفتند حاصل فعالیت فرهنگی دوره اصلاحات. آیا قرار بود تولید این محصول قطع شود؟ تلاش مان همین است. همان فضا را ایجاد کنیم اما این بار بدون عنوان سفارشی. این بار نیازی نیست برای ایجاد حلقه ای دوستانه، کلیت رسمی و شعاری را بپذیرید. اینجا عنوان همان است که می خواهید. ما باید زودتر یاد می گرفتیم به خودمان متکی باشیم. نمی دانم چرا کسی به ما اینها را نگفته بود! ما نیازمند تولید نویسنده جوان هستیم. یکی از شرایط رشد ادبیات و به تبع آن، رشد جامعه دموکراتیک، داشتن جمعیتی قابل توجه از هنرمندان و نویسندگان موثر است. برای هفت اقلیم، حاضرم تا صبح بیدار بمانم... .
علی اصغر حسینی خواه در یکشنبه هشتم خرداد 1390 ساعت 0 قبل از ظهر |
لینک ثابت |
|